ذبيح الله صفا
709
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
نشنيدى حكايت منصور * شهسوارى و رايت منصور كه بگفت او صريح با آن خلق * كه منم حق درين تنِ چون دَلق همه گفتندش اين سخن بگذار * خويش را در چنين بلا مسپار قدر دارى به پيش ما ز قِدم * بسوى اين خطر منه تو قدم گرچه جَست از تو اين سخن بازآ * ترك جغدى بگوى شهبازا گفت من راستم نگردم ازين * كى شود كافر آنكه دارد دين نيست اين آن سخن كه باز آيم * پى اين چيست من همى پايم كه چه زايد مرا ازين گفتن * وز چنين راز عشق ننهفتن من درين رنج گنج مىبينم * مىفزايد ازين كمى دينم عاقبت چونكه تن نخواهد ماند * مهر تن را دل من از جان راند كه ز سر دادنست تخت و سرى * او بماند كه شد ز خويش برى كاهش تن بود فزايش جان * عين دردست پيش من درمان برگ در مرگ يافت هر درويش * مرهم جان خويش از دل ريش * * روى خوبت آنچنان زيبا چراست * و آن لبت شيرينتر از حلوا چراست نرگسان چشم شوخت مست كيست * و آن رخان همچو گل حمرا چراست همچو كبكت چيست آن رفتار خوش * همچو سروت قامت و بالا چراست چون خرامى ناز نازان جلوهگر * صد هزاران چون منت شيدا چراست گرنه گنج حسن دارى ، بر سرت * زلف مشكين مار و اژدرها چراست گرنهاى عيسى دم اى آب حيات * گفتِ شيرين تو جانافزا چراست چونكه كان حسن و لطفى در جهان * از تو اين قهر و جفا بر ما چراست با همه نرمى چو آب اى بحر لطف * بر منت دل سخت چون خارا چراست گرنه از عشقت وَلَد ديوانه شد * پس روان در كوه و در صحرا چراست